تبليغاتX
با من بخوان حدیث عشق را ...
حوصله ای نیست

 

 

این روزها دیگر نمی توان به واژه دوستی اعتماد کرد همه در فکر خود هستند و تو نیز در فکر خود

روزهاست به این همه اشفتگی می خندم اما خنده ای تلخ . همه را می رنجانیم و همه می رنجانند تو

را . ای کاش با هم مهربان بودیم . ای کاش طلبکارانه برخورد نمی کردیم .این شعر را هم تقدیم می کنم

به همه کسانی که این روزا از واژه دوستی بیزارند .

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده

 

نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده

 

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا

 

به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

 

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 

گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست

 

حوصله ای نیست

 

حوصله ای نیست

 

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

دیریست که از خانه خرابان جهانم

 

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 5:10 بعد از ظهر
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام !

 

 

به دنبال كدامين قصه و افسانه مي‌گردي
در اين بيغوله رد پايي از ياران نمي‌يابي
چراغ شيخ شد خاموش و اين افسانه روشن شد
كه در شهر ددان ميراثي از انسان نمي‌يابي

در دو روز عمر كوته سخت جاني كردم
با همه نامهربانان مهرباني كردم
همدلي هم آشياني هم زباني كردم
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست
آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست

من نه هرگز شكوه‌اي از روزگاران كرده‌ام
نه شكايت از دورنگي‌هاي ياران كرده‌ام
گرچه شكوه بر زبانم مي‌فشارد استخوانم

من كه با اين برگريزان روز و شب سركرده‌ام
صد گل اميــــد را در سينه پرپر كرده‌ام

دست تقدير اين زمانم كرده همرنگ خزانم
پشت سر پلها شكسته پيش رو نقش سرابي
هوشيار افتاده مستي در خرابات خــــرابي

مهرباني كيميا شد مردمي ديريـست مرده
سرفرازي را چه داند سر به زيري سرسپرده
مي‌روم دل‌مردگي‌ها را ز سر بيــــرون كنم
گر فلك با مــــن نسازد چرخ را وارون كنم
بر كلام ناهمــاهنگ جدايـــــي خط كشم
در سرود آفرينش نغمــــه‌اي موزون كنم
در دو روز عمر خود بسيار هرمان ديده‌ام

بس ملامتها كز اين نامردمان بشنيده‌ام
سر دهد در گوش جانم موي همرنگ شبانم

من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده‌ام
زين سبب گردي ز خاكستر به خود پاشيده‌ام
گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم
گــــر بمانم يا نمانم بند‌ه پيـــــر زمانم

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 12:40 بعد از ظهر
امروز روز تولد من است

 

 

 

امروز روز تولد من است

۲۶ سال پيش درهمين روز بود كه من دنيايي شدم،

من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت.

من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.

من فهميدم

 براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.

همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي، نيامدي كه بگردي!

همان روز به من گفتند:

شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست

همان روز فهميدم

 كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.

من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من لذت مي برند

 و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.

من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است،

 نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيزديگر.

قدر من انسان بودن است

و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم.

من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده

 و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه

را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!

امروز مثبت ترين روز خدا است،

امروز روز تولد من است....

نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر !

مباركمان باشد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 1:49 بعد از ظهر
خانه دوست کجاست ؟!

 

 

 

 

در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد
اساطير زمين مي‌ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او
مي‌پرسي


خانه دوست كجاست؟

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 2:13 بعد از ظهر
غریبه ترین رهگذر ...!!

 

صدایت میزنم

آرام ٬ بی دلیل...!

برگرد و از سر شانه ات

نگاهم کن !

قرارمان یادت هست ؟

بیقراری هایمان چه ؟؟؟

قرارمان این نبود...

بیقراری هایمان هم...

بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!!

و سر انگشتی

که به من نشانی از راه دهد

راهم کج کوره راهیست

هرچه میروم به هرسو

بن بست کوچه ایست

بر که میگردم

راه پر پیچ و خم است

نمیرسم بتو

صدایم کن...

صدایم کن از خم کوچه ائی آشنا

به صدای آشنایت

نا آشناترین شده ام

و به نگاه غریبانه ات

غریبه ترین رهگذر ...!!

نيما هومن

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 7:7 بعد از ظهر
دلم گرفته .........

 

دلم بدجور گرفته احساس مي كنم هيچ كس به من نياز نداره . هميشه سعي كردم تواناييهام رو بالا ببرم اما گاهي احساس مي كنم خيلي تنها هستم . و نمي تونم با هيچ چيز اين تنهايي رو پر كنم دلم مي خواست خيلي مفيد بودم اونقدر مفيد كه همه به بودنم احتياج داشته باشند افتخار كنند نه اينكه بود  ونبودم براشون يكسان باشه اما چرا اين روزها اين حس بد رو دارم ديگه كارم برام لذت بخش نيست ديگه ديدن دوستانم خوشحالم نمي كنه. شايد فكر كنيد مسئله رو بزرگ مي كنم اما وقتي بعد از چند روز كه نميايي انتظار داري حالت رو بپرسند و حداقل بگند كجا بودي اما وقتي به سادگي بهت سلام مي كنند احساس مي كني حتي از نبودنت  هم خبر نداشتند يا دوستايي كه عاشقانه تو رو دوست داشتند يا حداقل ادعاشون اين بوده اما حالا نمي پرسند .............

خدايا چرا زمونه اينقدر بد شده آدما از هم دور افتادند خدايا خسته شدم خيلي خسته به من گنهكار يه ذره از آرامش خودت رو عطا كن به من قدرت بده ببخشم اونهااي رو كه نمي تونم ببخشم و دوست بذارم آنهايي را كه دوستم ندارند

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 6:18 بعد از ظهر
روز خاص

 

امروز(88/6/28)یه روز خاص بود . خاص خاص هم نه!!! اصولا  من روزهایی  که شروع خوبی داشته باشند را، روز خاص نامگذاری می کنم امروز هم از اون روزها بود بعد از چند هفته ناراحتی همه چیز آراسته و خوب بود .

 بعد از سحر دیگه خوابم نبرد .مرتب و منظم لباس پوشیدم و  تو هوای نیمه ابری از خونه بیرون اومدم هوا اون قدر خوب بود که دوست داشتم ساعت ها قدم بزنم قطره های ریز بارون آروم آروم رو صورتم می خورد و نسیم خنکی می وزید  پر از حس نشاط شده بودم هفته های  گذشته هفته های  وحشتناکی بود اونقدر بد که نمی خوام بهش فکر کنم روزهای خیلی بدی بود  !!!

اومدم حرم روی پله ها نشستم چشمهام رو بستم و گذاشتم نسیم صبحگاهی به صورتم بخوره .همون لحظه صدای زیارت آل یاسین آقای غلامرضا زاده تو حرم پخش شد و احساس کردم امروز همه چیز یه جور خاصه . دلم میخواست زیر بارون  ساعت ها فکر می کردم

ماه  مهر رو خیلی دوست دارم از همین حالا دارم احساسش می کنم هم تولدم تو این ماه هم فصل خوب مدرسه هاست  خوشحالم یه مهر دیگه زنده ام و شاهد هیاهو ی طبیعت .

 بارون شدیدتر شده بود حالا باید خودم رو برای یه روز کاری آماده کنم .اومدم کارت رو زدم و با ارامش عجیبی به سمت اتاقم رفتم پنجره اتاق کارم رو باز کردم و اجازه دادم هوای خوب صبحگاهی به درون اتاق بیاد بعد دعای عهد با صدای فرهمند رو گذاشتم و به صندلی تکیه دادم  و به قطره های درشت بارون نگاه کردم

آره امروز یه روز خاصه

امروز احساس کردم بعد مدتها می تونم یه لبخند بزنم .

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 8:37 قبل از ظهر
آيا مي توان به رافت پيامبر شك كرد !

 

اکنون کارم سفر است،

    مسافری تنهایم 

    که در زیر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده

    و استخوان هایم به درد آمده است.

    و میروم و راه طولانی لحظه ها

    در پیش رویم تا افق کشیده شده است.

   و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ایست.

    و این چنین من باید صد هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم.

    تا برسم به یک روز.

 دكتر شريعتي  

 

      اویس! من از تو غریب‌ترم!

 

 

·       قبول! تو از من خیلی عاشق‌تری، خیلی پاک‌تر، باصفاتر. اصلا همۀ «خیلی‌ها» مال توست

 

 و فقط یکی سهم     من: اویس من از تو خیلی غریب‌ترم!

 

·    در چیزی شبیه هستیم فاصله. درد مشترک از «قَرَن» تو با او. از «قرن» من تا او. فاصله!

 

فرقی مگر می‌کند؟برای تو از جنس مکان. برای من از جنس زمان. راه دور بود. خیلی. چندین

 

 بادیه. پر از عشق شده بودی. پر گفتی: «بروم شاید از دورها بشود او را ببینم.»

 

 

·       تو رسیدی، رفته بود سفر. من رسیدم، رفته بود سفر. تو ندیدیش. من ندیدمش. و ما فقط

 

 تا همین جا همسفر  تودیم.

 

·       تو رسیدی، رویش نبود، بویش بود. او را نفس کشیدی. نفس کشیدی.

 

      من رسیدم. نه رویش بود، نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت!

 

·       تو رسیدی، حنانه بود برای سر در هم گذاشتن. بر فقدان شانه‌هایش گریستن.

 

      من رسیدم حنانه سنگ شده بود. نامی فقط و صدای ناله حتی از اعماقش نمی‌آمد.

 

·       تو رسیدی، ستون‌ها تنۀ نخل بودند. نخل‌ها بوی دست می‌دادند. تو در آغوش کشیدیشان.

 

من آغوش گشودم. لب گذاشتم. سرد بود.

 

       ما فقط تا همین جا همسفر بودیم. بعد از این داستان من است. تو نیستی. تو با

 

       سهمت برگشته‌ای به  خیمه‌ات. من!

 

·       گفتم «سهم من؟» گفتند: «فقط قال رسول الله»! موریانه شدم. افتادم به جان کاغذها.

 

دربه‌در پی او. سعی  کردم. نفهمیدم·       گفتم «سهم من؟» گفتند: «فقط قال رسول الله»!

 

موریانه شدم. افتادم به جان کاغذها.دربه‌در پی او. سعی کردم. نفهمیدم.

 

·    دلشان سوخت. گفتند: «بهش تصویری بدهیم.» مقدس بود. خیلی. شمایل را می‌گویم.

 

   همان که به من داده     بودند. به درد بوسیدن می‌خورد. روی چشم کشیدن.

 

به دیوار زدن. فقط...

 

      فقط انگشت‌هایش دست من را نمی‌گرفت. جان نداشتند انگار. دلم می‌گرفت.

 

·       حساب کردم. شمردم. تصویر من، فقط ده سال بود. دوباره شمردم. چیزی کم بود.

 

     13 سال از او کم بود.اویس! من بخشی از او را نداشتم. درد است نه؟ تمام این سال‌ها

 

     من فقط نیمی از او را داشتم. خودش که نه. بویش که نه. صدایش که نه. تصویر ساخته.

 

      آن هم نیمه! کجا هستند؟ پاره‌های آن 13 سال کجا هستند؟

 

       باید همه را پیش هم بگذارم. من او را می‌خواهم. کامل. باید پاره‌ها را پیش هم بگذارم:

 

 

·    نشسته بود. قرآن می‌خواند. دور شدند. از دورها با حیرت نگاهش کردند. پیش رفت.

 

   پس رفتند. صدا کرد. پنبه‌ها را فشردند. دلش گرفت: «آه اگر می‌دانستند این

 

   افسون با آنها چه می‌کند» عجیب‌ترین ساحر که به مردم   التماس می‌کند.

 

    مردمی که طعم مسحور شدن را نمی‌دانند.

 

اویس! من سال‌ها است ورد را می‌‌خوانم. انگار نه انگار. تکان نمی‌خورم. کاش خودش

 

می‌خواند در گوش‌هایم. خودش را می‌خواهم.

 

·    مرد جلو می‌رفت. او پی‌اش می‌آمد. مرد قدم تند می‌کرد. او باز می‌آمد.

 

   می‌آمد و می‌گفت. با تمثالی که پیش  من است مرد باید رسول باشد و او که دنبال

 

 می‌رود مریدی! ولی نیست مرد مشرک است و او که حرف می‌زند  و پی‌اش می‌آید،

 

 رسول است. رسول مکه! همراهش می‌رود. تا کجا؟ تا در خانه. مرد می‌رود تو. در را می‌بندد

 

 و از پنجره نگاه می‌کند رسولی را که با  شانه‌های فروافتاده از غم دور می‌شود. رسولی که

 

باز فردا باز تا در خانۀ دیگری خواهد رفت. اویس! من این پاره را هیچ نمی‌فهمم. هیچ.

 

 در تصویر من، همیشه باید شرفیاب حضور شد. کسی تا در خانه‌ام، 

 

 دنبالم، در گوشم ...نه چه می‌گویم؟ زبان نسل مرا حتی نمی‌دانند.

 

·    13 سال رنج، زجر! زجر، بی نفرین. عذاب این قوم پشت زمزمۀ یک دعا محبوس مانده  است

 

 و برنمی‌آید. آن دعا  که باید، بر نمی‌آید. این پیامبر آیا نفرین کردن نمی‌داند؟

 

·    آی نفرین چرا بر نمی‌آیی؟ دستهایش بلند می‌شوند. ملائک عذاب صف می‌بندند. نفس آسمان

 

حبس می‌شود.

 

طوفان، تب‌دار درگرفتن. دریا، منتظر طغیان. کوه، آمادۀ  ذره ذره شدن. و دستها بلند می‌شوند.

 

زمین گوش تیز

 

می‌کند و دعا، اولین شکایت او است. اولین شکایت او بعد از 13 سال: «اللهم الیک اشکوا: خدایا به تو گله دارم!»

 

از این مردم؟ از اینها که نمی‌فهمند؟ نه! «خدایا گله دارم از بی‌رمقی زانوانم: ضعف قوتی!» از اینکه دیگر در من توان

 

 بر خاستن و در خانه‌ها را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست. «و قلة حیلتی: چرا دیگر راهی به فکرم نمی‌رسد؟»

 

و «و هوانی الی الناس:‌ از خواریم پیش مردم.» زیر سایۀ تاک دستها بلند بود: «الی من تکلنی: مرا به که

 

وامی‌گذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت رب المستضعفین!» پیامبر من؟ مستضعف؟ این عجیب‌ترین

 

«قال رسول اللهی» که می‌دانم.

 

·    قبول! تو از من خیلی عاشق‌تری. پاک‌تر. اصلا همۀ «خیلی‌ها» برای توست من فقط از تو خیلی غریب‌ترم. من!

 

جوان قرنهای دور از او! نه رویش را دارم، نه بویش را، نه حتی تصویر کامل او را! انگار کن که من بیراهه‌ای را رفته‌ام.

 

حتی تا انتها! کجایند آن رسولانی که نه سیزده سال، فقط چند سال، برای بازگشتم صبوری کنند. کجایند مردانی

 

که پی‌ام بیایند؟ کجایند آنها که برای باز آمدنم بگریند؟ نفس بزنند، چنان دنبالم بدوند که رمق زانوانشان تمامی

 

بگیرد، نفس گفت‌وگویشان ببرد و باز برای آمدنم دعا کنند؟

 

اویس! من خیلی دورم. کسی از نسل غریب. نسل گریزپا! کجاست زمزمۀ محبتی که مرا به «مکتب» باز آورد؟ کی

 

می‌رسد آن جمعه که زمزمۀ محبتی...

 

اَللّهُمَّ اِنا نَشْکو اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ غَیْبَهِ وَلِیِّنا.

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 7:53 بعد از ظهر
به مناسبت شهادت حضرت علی (ع)

 

 

امام على(علیه السلام): «مؤمن شادمانى اش در صورت و اندوهش در دل است. سینه اى

گشاده و نفسى فروتن دارد. بالانشینى را کراهت دارد... سکوتش طولانى و اوقاتش مشغول

است، شاکر و شکیبا است

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 11:25 قبل از ظهر
شعر وداع از فروغ فرخزاد

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 10:53 قبل از ظهر
رهایی

 

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

 دست من ضربه به دیواره ی زندان كوبید

" آی همسایه ی زندانی من ضربه ی دست مرا پاسخ گوی !" ؛

ضربه ی دست مرا پاسخ نیست

تا به كی باید تنها، تنها وندر این زندان زیست

ضربه هرچند به دیوار فرو كوبیدم پاسخی نشنیدم

 سالها رفت كه من كرده ام با غم تنهایی خو

 دیگر از پاسخ خود نومیدم *

راستی هان؟ ،چه صدایی آمد؟

 ضربه ای كوفت به دیواره ی زندان دستی!؟

ضربه میكوبد همسایه ی زندانی من پاسخی میجوید

دیده را میبندم در دل از وحشت تنهایی او میخندم

 حمید مصدق

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 3:11 بعد از ظهر
روزت مبارک فرشته مهربانی

 

 

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست


مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

روزت مبارک فرشته مهربانی

 

دوباره به سمت تو تمام می‏شوم، مادر!

پیشانی‏ام، بوسه‏گاه مهربانی‏های توست و دست‏هایت، سایه‏بان دل‏خستگی‏هایم.

مادر! نمی‏دانی، گاهی از تمام دنیا دلم می‏گیرد، اما پیش تو رو نمی‏کنم تا زخمی بر زخم‏های

 دلت نیفزایم؛ ولی مادر! دل بی‏طاقتم، در وسعت بی‏ساحل نگاهت، تاب تنهایی را ندارد.

هنوز نتوانسته‏ام یک دل سیر تو را دوست بدارم. تقصیر دلم نیست؛ که طعم عشق تو را

نمی‏شود با واژه‏های ناچیز «دوستت دارم» چشید.

مادر! هنوز آن قدرها بزرگ نشده‏ام که عصای پیری تو باشم؛ جوانه‏های ضعیف وجودم به

استواری دست‏هایت محتاج است؛ من نیازمند توام، مادر!

هر وقت چهره‏ات خدا گونه می‏شود، می‏فهمم که وقت نماز است.

می‏فهمم که وقت خداست.

می‏فهمم که حالا دیگر نوبت درد دل کردن تو با خداست؛ در خلوتت پا نمی‏گذارم، اما با

چشم‏هایی غرق التماس، نگاهت می‏کنم تا یادت نرود دعایم کنی.

وقتی می‏خندی، تمام خانه رنگ بهشت می‏گیرد و بوی بهشت می‏دهد.

وقتی دلت می‏گیرد، آسمان در بغض نگاهت جمع می‏شود، اما نمی‏بارد.

وقتی خانه از گرمای مهربانی‏ات خالی است، سرما از در و دیوار می‏بارد؛ انگار نبودنت همه جا

 را تاریک می‏کند و آسمان شب‏هایمان سوت و کور و بی‏ستاره می‏شود.

فرصت بوسیدن دست‏هایت را از من مگیر، هر چند که جبران ذره‏ای از ناسپاسی‏هایم را نیز

نمی‏کند، اما دلم خوش است به این بوسیدن‏ها.

تمام گل‏های سپید باغستان‏ها را به پایت می‏ریزم تا بر چشم‏هایم قدم بگذاری.

هنوز جای زخم‏های دل، در عمق نگاهت پیداست و هر از گاهی، با زلال چشمانت، غبار

کدورت‏های روزگار نامراد را از دل می‏شویی و جلا می‏دهی.

آسمان، به احترام حضور ملکوتی تو تعظیم می‏کند و فرشتگان، به حرمت مادری‏ات سوگند

می‏خورند.

ای الهه صبر و امید! در امتداد نگاهت، مهربانی تفسیر می‏شود؛ تو از مهربانی خدایت رنگ و بو

 گرفته‏ای.

مادر! مخواه که در وسعت آسمانی تو، بی‏پر و بال بمانم که تنها امید پروازم تویی.‏شود؛ تو از

مهربانی خدایت رنگ و بو گرفته‏ای.

مادر! مخواه که در وسعت آسمانی تو، بی‏پر و بال بمانم که تنها امید پروازم تویی.

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 3:45 بعد از ظهر
یا علی قبر پرستویت کجاست؟

 

 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود


هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود


یا علی قبر پرستویت کجاست؟


آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟


هرچه باشد من نمک پرورده ام


دل به عشق فاطمه خوش کرده ام


حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است


فاطمه (س) حلال صدها مشکل است




+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 12:3 بعد از ظهر
یاد قلبت باش ...

 

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد, یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی, که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

 و کمی

 دلش از دوری تو دلگیر است..

مهربانم ای خوب!

یادقلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

 به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , بسلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد..

 

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را باتو , به خدا بسپارد..

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

 تک و تنها, باتو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !اینبار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

 

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی..

مهربان ای خوب!

یاد قلبت باش...

 شاعر: مهین رضوانی فرد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:22 قبل از ظهر
به یاد تمام معلمان و اساتیدم

 

 

 

اسم من گم شده است.

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل   و ان نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است.

شاعر خانم امامی

 

 آن که اندیشیدن را به من آموخت معلم است .

 ستوده باد نور افشانیش که چراغ راه آینده من است 

 

روز معلم که از راه می رسه یاد عزیزی می افتم که بهترین معلمم بود یاد نامه های محبت

آمیزی که بهش می نوشتم یاد انشاء های سر کلاس یاد محبت هایش به من . بی اختیار اشک

 تو چشام حلقه می زنه سه سال راهنمایی همیشه او معلم ادبیاتمان بود چه روزهایی بود .

 چه وقتهایی که با شوق انشایم را تمام می کردم و برای خواندن آن در سر کلاس بی قراری

 می کردم چه وقتهایی که در مسیر خانه پشت سرش راه می رفتم تا از من بخواهد که تا

خانه اش همراهی اش کنم اون چهره مهربون و دوست داشتنی و  اون عینک که همیشه تو

 خاطرم زنده می مونه چقدر دلم می خواد یک بار دیگه اون چهره مهربان رو ببینم و روز معلم

 رو بهش تبریک بگم اما افسوس که هزاران کیلومتر از او فاصله دارم  " محبوبه دروردی " هزار

 بار اسمش رو مرور می کنم  همینجا از تمام زحماتش تشکر می کنم و براش آرزو می کنم

هر جا هست در پناه امام زمان شاد و سلامت باشد  در آخر برای تمام معلمها و اساتیدم

آرزوی سلامتی دارم و می خوام هر جا باشم قدردان آنها و دعاگویشان خواهم بود

تنها جمله ای که می تونم بگم اینه خیلی دوستتون دارم

شاگرد کوچکتان  ۱۲ اردیبهشت ۸۸

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط رهگذر در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:45 قبل از ظهر