|
با من بخوان حدیث عشق را ...
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تورا........کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
| ||
|
نانب الزیاره همه دوستان در کنار حرم شاه خراسان امام رضا (ع) هستم . قربون نگات برم از راه دوری اومدم جای دوری نمیره اگه به من نیگا کنی دل من زندونیه تویی که تنها می تونی قفسو واکنی و پرنده رو رها کنی می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه؟ می شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی؟ تو غریبی و منم غریبم اما چی می شه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی رهگذر
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 8:29 قبل از ظهر ] [ رهگذر ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:42 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3:55 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
هو العليم تلفن روکه برداشت صداش رو شنيدم صداش مثل هميشه متانت خاصي داشت دلم لرزيد اشک شوق تو چشام نشست نمي دونم تا حالا شده بعد از حدود 15 سال صدايي رو بشنويد!داشتم بعد مدتها با کسي که عاشقانه دوستش داشتم حرف مي زدم . سلام کردم گفتم ممکنه منو يادتون نباشه اما من شما رو به ياد دارم و هميشه به يادتون بودم گفت نمي خواي معرفي کني خودت رو گفتم انتظار ندارم من رو بين اين همه يادتون باشه اما من قلاني ام باورش نشد که من همون هستم که بارها براش نامه داده بودم همون شاگرد با چشاي رنگي که بهش گل مي داد همون که هميشه سر کلاس دستش براي خوندن انشا بالا بود خنديد گفت دل به دل راه داره و عجيب آنکه او هم من را با تمام مشخصات ظاهريم يادش بود و اينکه ديروز با همکارش از من صحبت کرده بود اسمش محبوبه بود و درست مثل نامش دوست داشتني و عزيز شماره تلفنش از اون زمان هنوز تو دهنم بود4449 (البته حسابي بايد با اعدادي تغييراتي توش اعمال مي کردم) اما هميشه خجالت مي کشيدم بهش زنگ بزنم و حالا بعد اين همه مدت با شنيدن صداش اونقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت مختصري از خودم گفتم و او هم از خودش احوال دوستان رو پرسيدم ازم پرسيد کرمان کجا تهران کجا گفتم بازي سرنوشت از آقا مهدي گفتم وقتي ازش خداحافظي کردم شماره ام رو گرفت هنوز چند دقيقه نگذشته بود ازش اس ام اس رسيد افلاطون ميگه : هر وقت نتونستي کسي رو فراموش کني بدون هنوز تو خاطرش هستي ( و واقعا همين بود تنها معلمي بود که هميشه به يادش بودم ) بهش جواب دادم نتيجه زندگي چيزهايي نيستند که جمع مي کنيم بلکه قلبهايي هستند که جذب مي کنيم ( و به راستي اون چه راحت قلب مرا و شايد شاگردان ديگر را به خودش جذب کرده بود) بعد پشت سر آن اس ام اس دادم
نمي دانم کدامين جمله را براي توصيف محبت هايتان بنويسم . نمي دانم چگونه شما را توصيف کنم ، معلمي از جنس بلور ، آسماني و مهربان ، چقدر زيبا واژه ها را آسماني مي کنيد . شاگرد کوچک شما.... جوب داد ممنون شاگرد دوست داشتني و ..... من با اون نوشته هاي زيبات خنديدم خنده اي از ته دل و جواب داد م هميشه به يادتونم از راه دور به دستانتون بوسه مي زنم اين گفتگو بعد مدتها صميمانه ترين گفتگو با عزيزي بود که ازش دور بودم و چقدر احساس خوبي داشتم که کسي به يادم هست چند دقيقه بعد آماده گرفتن شماره ديگري بودم که مربوط به معلمي بود که سال 69 افتخار شاگرديش را داشتم مبهم چهره اش را به ياد داشتم و صدايش را در گذر زمان فراموش کرده بودم اما هنوز خاطرات کمي از دوران دوم دبستان به يادم مانده بود باز نشسته شده بودند و باز هم من از شنيدن صدايي که يک روز عاشقانه به من الفباي زندگي را آموخت غرق سرور شدم تک تک بچه هاي کلاس و معلمهاي اون دوران رو گفتم اون از اينکه من اسامي را يادم مانده بود در تعجب بود و من از اينکه او مشخصات من را يادش مانده بود امروز رو به يادماندني براي من بود شنيدن صداي عشق از پس کوچه هاي زمان شنيدن اولين صداهايي که الفباي دانش آموختند
اي معلم تو را سپاس: اي آغاز بي پايان، اي وجود بي کران، تو را سپاس. اي والا مقام، اي فراتر از کلام، تورا سپاس. اي که همچون باران بر کوير خشک انديشه ام باريدي؛ روزت مبارک.
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:30 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
رشته ای بر گردنم افکنده دوست می کشد هر جا که خاطر خواه اوست یکی از زیباترین صحنهای حرم عبدالعظیم حسنی صحن غربی حرم است و الان مدتیه که دارن اون صحن رو متصل می کنند به حرم سخته برای من از بین بردن اون جای خلوت که همیشه پناه دلتنگیها و خستگیهام بوده عکس مهدی در ضلع غربی حرم از بالای رستوران میلاد نور
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 4:18 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
آهنگ باران تمام شهر را فرا گرفته است طبیعت با زیباترین وجه با این آهنگ همنوایی می کند صدای غرش ابرها خواننده ایست که همه دلها را به سوی خود معطوف می کند رقص قطرات بر شیشه های بخار گرفته این هنر نمایی را تکمیل می کند پنجره ها را باز کنید باران ما را به تماشای این بزم دعوت می کند معجزه باران را باور کن
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 2:3 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
آدمیست دیگر یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور حسين پناهي [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 1:1 قبل از ظهر ] [ رهگذر ]
آدمهای ساده را دوست دارم
آدمهای ساده را بسکه هر کسی از راه می رسد آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب “آدم” میدهند
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 9:2 قبل از ظهر ] [ رهگذر ]
گلها همه با اذن تو برخاسته اند *** از بهر ظهور تو خود آراسته اند مردم همه در لحظه تحویل بی شک *** اول فرج تو از خدا خواسته اند اللّهم عجّل لولیک الفرج
سال نو همه پیشاپیش مبارک [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 8:44 قبل از ظهر ] [ رهگذر ]
نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش این مطلب بخشی از یكی از نامههای نادر ابراهیمی به همسرش است . همه زوجها این نامه را چندین بار و نه بهتنهایی كه با هم و در كنار یكدیگر بخوانند. .
نادر ابراهیمی(۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران - ۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ، تهران )، داستاننویس معاصر ایرانی است او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینههای فیلمسازی، ترانهسرایی، ترجمه، و روزنامهنگاری نیز فعالیت کردهاست.
همسفر! در این راه طولانی كه ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
عزیز من! دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد . بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل . اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست . سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث كنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا كلنجار برویم . اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا كه حس میكنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم . عزیز من! بیا متفاوت باشیم. [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 5:24 بعد از ظهر ] [ رهگذر ]
|
||